جوانی شهید:

اولین اعزام

راوی: نامشخص                                                  

يك بار ما با خانواده مي خواستيم تا به طبس برويم ولي عباس را نمي خواستيم با خودمان ببريم واو با اصرار زياد همراه ما آمد واز آنجا به مشهد رفت تا به جبهه اعزام شود چندين مرتبه از سبزوار به او تلفن زديم ولي جوابي نمي داد بالاخره متوجه شديم كه اورا به پادگان امام حسين در كرج برده بودند من ومادر براي ديدن او به كرج رفتيم وقتي به پادگان رسيديم تقاضاي ملاقات او را كرديم ولي اورا با نام ديگري صدا زدند من به آنها گفتم شما اشتباه مي كنيد نام برادر من عباس است بعد از اينكه او آمد وما عباس را ديديم به ما گفت كه مي خواهد به جبهه اعزام شود

عشق به جهاد وشهادت

راوی :نامشخص                                       

من براي ديدن عباس به پادگان امام حسين (عليه السلام)رفتم . پس از ملاقات به او گفتم : برادر جان مادر از دوري تو دلتنگي مي كند . بيا برويم تا او تو را ببيند. عباس اول عذر خواهي كرد و بعد گفت : برادر جان تا زماني كه جنگ خاتمه نيابد من به روستا باز نمي گردم

زندگينامه شهيد عباس نصرآبادي

شهيد نصرآبادي در سال 1344 در روستاي نصرآباد به دنيا آمد. در كودكي به سبزوار نقل مكان كرد و تحصيلات خود را تا پايان دوره متوسطه با موفقيت گذراند و در مركز تربيت معلم شهيد خورشيدي مشهد در رشته آموزش ابتدايي پذيرفته شد. او جواني خوش برخورد و زحمتكش بود. به خانواده‌اش علاقه داشت و به آنها احترام مي‌گذاشت ودر كارها به آنها بسيار كمك مي‌نمود. در انجام واجبات و ترك محرمات كوشا و دقيق بود، به نماز و قرآن اهميت زيادي مي‌داد. بسيار راستگو و درستكار بود و به اهل بيت علاقه وافري داشت. قبل از پيروزي انقلاب درتظاهرات پرشور مردم فعالانه شركت مي‌كرد و پس از پيروزي انقلاب در پايگاه بسيج فعالت مي‌كرد. بعد از شروع جنگ تحميلي براي دفاع از دين و كشور اسلامي خود به ميادين نبرد حق عليه باطل شتافت و سرانجام در تاريخ 5/12/65 در جزيره مجنون به خيل عظيم شهداي اسلام پيوست.

بخشي از وصيتنامه شهيد عباس نصرآبادي


بار خدايا! از زير بار گناه به كجا پناه برم. تو را قسم مي‌دهم گناهانم را در همين دنيا حسابرسي فرما چون طاقت عذاب آخرت را ندارم. مولاي من! من را در عشق خود بسوزان و عشق به اهل بيت را در وجود من هميشه فروزان نگهدار. من دنيا را براي آن دوست داشتم تا در آن به عبادت تو مشغول شوم كه برايم از هر كاري لذت بخش‌تر است.خدايا! اگر اكنون عمر من به پايان رسيده، آرزو دارم بي بي دو عالم زهرا(س) سرمرا بر زانو گيرد. پروردگارا! مرگم را شهادت در راه حق قرار بده و اگر زندگي كوتاهم ثمره‌اي كوتاه براي جامعه نداشت، اميدوارم با شهادتم اصالت خود را در جامعه به پايان برم. در اين لحظات زبان من قاصر است كه به عنوان وصيت حرفي بزنم يا سخني بگويم پس همين سخن امام را آويزه‌ي گوش مي‌كنيم كه «عالم محضر خداست در محضر خدا معصيت نكنيد» بياييد با خدا آشتي كنيم و او را ناظر بر اعمال خود بدانيم.
پدر و مادرخوبم! از فراق من ناراحت نشويد و شكر خدا را بيشتر كنيد. در اين لحظات آخر تنها ناراحتي من از اين است كه نتوانستم زحمات بي‌دريغ شمارا جبران كنم من همه چيزم را مديون شماهستم و اين توفيق من نيز از شماست كه مرا اينگونه پرورانديد و از منجلاب دنيا رهايي بخشيديد وشما هميشه چراغ راه من بوديد و مطمئن هستم كه اجر و پاداش خودرا از خدا خواهيد گرفت. پس تاديدار قيامت از شما خداحافظي مي‌كنم و از خدا برايتان صبر و اجر طلب مي‌كنم.