اولین اعزام

راوی: نامشخص                                                  

يك بار ما با خانواده مي خواستيم تا به طبس برويم ولي عباس را نمي خواستيم با خودمان ببريم واو با اصرار زياد همراه ما آمد واز آنجا به مشهد رفت تا به جبهه اعزام شود چندين مرتبه از سبزوار به او تلفن زديم ولي جوابي نمي داد بالاخره متوجه شديم كه اورا به پادگان امام حسين در كرج برده بودند من ومادر براي ديدن او به كرج رفتيم وقتي به پادگان رسيديم تقاضاي ملاقات او را كرديم ولي اورا با نام ديگري صدا زدند من به آنها گفتم شما اشتباه مي كنيد نام برادر من عباس است بعد از اينكه او آمد وما عباس را ديديم به ما گفت كه مي خواهد به جبهه اعزام شود

عشق به جهاد وشهادت

راوی :نامشخص                                       

من براي ديدن عباس به پادگان امام حسين (عليه السلام)رفتم . پس از ملاقات به او گفتم : برادر جان مادر از دوري تو دلتنگي مي كند . بيا برويم تا او تو را ببيند. عباس اول عذر خواهي كرد و بعد گفت : برادر جان تا زماني كه جنگ خاتمه نيابد من به روستا باز نمي گردم